یه کهکشون تنهایی

اگر تنهاترین تنها شوم, باز هم خدا هست،او جانشین همه نداشتنهای من است

چرا وقتی همه چی داره خوب پیش میره ، احساس میکنی که همه چی رو روال خودشه ، خوشحالی ، واسه همه از احساس خوبت میگی ،

یهویی همه چی به هم میریزه ! ظرف چند ثانیه نمیفهمی چی شده ، فقط فک میکنی توی یه جریان تند آب افتادی و داره تو رو با خودش می بره !

کجا ؟!

– نـــمیــــــــــــــــــــدونــــــــی!

آخرش چی میشه؟ به کجا میرسی ؟!

چرا یهویی اینطوری شد ؟!

_نـــمیـــــــــــــــــــــدونــــــــی!

یه دلت میگه : آره خوب شد اینطوری شد ، خوب شد یه چیزایی واست روشن شد ، فهمیدی چه خبره ، دورو برت چی میگذره !

یه دلت میگه : نه ! کاش هیچوقت اینطوری نمیشد ، کاش همه چی مث قبل خوب پیش میرفت !

کاش ، کاش....................

چیکار میکنی با خودت !

زندگی بی رحم تر از اونیه که تو واسش مایه بذاری !

انرژی مثبت چیه ؟!

امیدواری کدومه ؟!

گاهی فکر میکنم دعا هم راهگشا نیس !

گاهی فکر میکنم اصلا صدامو نمیشنوه ، همونی که تو این کهکشون منو در آغوش گرفته تا تو سراشیبی زندگی فقط رد پای اون دیده بشه ، دیگه حتی دستمم نمیگیره تا از رو زمین پا شم!

گاهی فکر میکنم دوستم نداره ، نمیخواد حتی نگام کنه ، حتی به سلام هر روزم  هم جوابی نمی ده !

آخه من که گفتم ناشکری نمی کنم ! من که گفتم غمامو قورت میدم ، حتی فریادم نمیزنم !

پس چرا بد ترش میکنی ، داری ناز میکنی واسم ؟!

من بلد نیستم ، نمیدونم ،آخه تو همیشه نازمو کشیدی ، بغلم کردی تو موهام دست کشیدی ، سرمو گذاشتی رو شونه هات ،آرومم کردی ، مگه نمیگن تو خدایی !

تــــــــــــــــــــــــو خدایی ؟!

پس ببین حال بنده تو !

این بود "احسن الحالی" که موقع سال تحویل ازت خواستم ! کی بود میگفت...

بسته دیگه ، چی بگم ، واسه کی بگم ، واسه کسی که همه ی اینارو خودش از حفظه ؟!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دوستای عزیزم ؛

من میرم ، چند وقتیه کلافم ، حوصله ی خودمم ندارم ، نمیدونم کی میام ،

امیدی هم برام نمونده که بگم : امیدوارم بیام .

 در هر صورت دعام کنین ،

یا علی

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط طاطا دلگرمیهام() |

باران که ببارد ،

 انگار تازه میشوم ، مثل تولد دوباره ی شبنم در بیکرانه ی رویاها ، مثل سپیده ی صبح به وقت طلوع عشق ، مثل عبور از رنگین کمان آرزوها ،

 برای رسیدن به تو!

قطره های زلال باران که به پنجره میکوبد، روحم را به بلندای آسمان می برد ، همانجا که ابرهای سیاه به خاطره دل شکسته ی تو میگریند !

تو همزاد بارانی و من عاشق باران...

و باز باران می بارد و باز دلتنگی دل دلتنگ من آغاز می شود...

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط طاطا دلگرمیهام() |

امشب دلتنگم ،

خیلی دلتنگم...

دلم میخاست روی یه قله ی بلند بودم و تا جایی که جون داشتم فریاد میزدم ،

بیخیال بابا !

فریاد زدن هم فایده نداره ، باید غم ها رو قورت داد ...

خدایا..........................

خدایا ، در آغوشم بگیر ، مثل همه ی لحظه های تنهایی و بی کسی ام ، قدر تمام زندگی ام ، ناشکری نمیکنم ،

شکر؛

شکر که دارمت برای همه ی  لحظهای زندگیم ، شکر که تک تک ثانیه های زندگیم بی تو به سر نشد !

شکر؛

شکر که مرا در آغوش گرمت می فشاری تا در سراشیبی زندگیم فقط یک رد پا به جا بماند و آن هم رد پای تو باشد،

شکر؛

شکر که تو هستی تا راحت تکیه کنم و از آمدن لحظه های بد نترسم و نگریزم،

شکر ؛

شکر که میبینی ام، میشنوی ام ،میخانی ام به سمت خودت روزی ،

شکر؛

شکر که تو را دارم...

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط طاطا دلگرمیهام() |

Design By : Night Melody